تبليغاتX
حاد "سرمایه" - درنگ-کشف اقتصاد تفاوت به جای نظام توصیف حقایق
وبلاگی برای بازخوانی کاپیتال - نقدی بر اقتصاد سیاسی

 

مارکس اولین نفر نبود که از فلسفه به سوی اقتصاد گذر کرد. این امانوئل کانت بود که دریافت فهم بشری در مواجهه با واقعیت چیزها، گرفتار اقتصادی از تفاوت هاست که دسترسی به ماهیت اعیان را ناممکن می سازد. کانت با رویکردی نقادانه به سراغ فهم بشر می رود . قبل از اینکه به حقیقت چیزها بپردازیم باید ببینیم  که آیا مکانیزم فهم بشری علی الاصول توانایی دست یابی به واقعیت درونی چیزها را دارد یا خیر؟ نزد فلسفه ی روشنگری و دکارتی ، فهم بشر توانایی دستیابی به حقیقت را داراست اگر هم خطایی وجود دارد ایراد در روش شناسی و درک نادرست از چیزهاست. اما کانت  و هیوم برعکس نتیجه می گیرند که فاهمه بشر  خود سازنده ی منطق درونی و قوانین بین تصورات و مفاهیم است . مثلا وقتی من سه ابژه ی الف ، ب و ج را ادراک می کنم  از آنها تصوراتی دارم. ساختار و روابط علی و معلولی که بین این سه تصور از سه ابژه ، کاملا ساخته فهم من است و به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی بین این سه ابژه واقعا چنین روابطی برقرار است . مثلا ما هرکجا دود را دیدیم آتشی یافتیم . اما این بدان معنا نیست که آتش علت دود است . بلکه این رابطه ی علی صرفا نتیجه ی استنتاج استقرایی میان دود و آتش است و  به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی چنین قانون علی برقرار است.

نتیجه ی اصلی بحث این است که فهم بشری در درک چیزها و جهان اطراف گرفتار یک اقتصاد تفاوت است. در واقع اگرچه ذهن بشر  تنها از طریق تجربه ی چیزهای بیرونی فهم حاصل می کند اما ساختار بین چیزها را ذهن بشر از خویشتن می سازد.

همچنان که دیدیم مارکس نیز به همین نحو نشان می دهد که ارزش مصرف چیزها که در واقع نماینده ی نیازهای بشری و جنبه های روانی ذهن انسان است ، در ارزشگذاری چیزها داخل نمی شود. ویژگی های انسانی کار زدوده شده و از آن یک مقدار کمی برحسب زمان باقی می ماند. بدین ترتیب از یکسوی ارزش مصرف قربانی اقتصاد و عقب ماندگی شیوه ی تولید می شود و از سوی دیگر کار work  ، که نماینده جنبه های انسانی کار است از بین رفته از labour   باقی می ماند که صرفا نماینده مقدار کمی کار برای خریداری در بازار آزاد است.برای جنبه های روانی و انسانی کار که متصل به نیاز ، مصرف و امیال انسانی است همان اتفاقی می افتد که برای ماهیت چیزها یعنی هر دو دچار کژدیسگی می شوند.

 

در مورد زبان نیز می توان به همین نحو استدلال کرد که معنای واژگان از روابط افتراقی نشانه ها در زبان بدست می آید و نه از درک ماهیت مدلول ها. به همین خاطر انسان  بدوی بدون آنکه کوچکترین درکی از ماهیت چیزها داشته باشد ، زبان را برای ارجاع به جهان اطراف ابداع می کند. به طور کلی ایجاد یک ساختار ذهنی از تصورات حاصل از ابژه ها ، نیازی به درک ماهیت ابژه ها ندارد. به همین نحو برای مبادله و ایجاد ساختاری از زبان کالاها ، نیازی به بازنمایی خصوصیات انسانی کار و ارزش مصرفی کالاها نیست. کار به کار مجرد انسانی تقلیل می یابد و ارزش مبادله ای جایگزین ارزش مصرفی می شود.

 

گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد بنایی بود برای گذر از فلسفه روشنگری. فلسفه ی روشنگری از آنجا که  هدف دانش را کشف حقیقت و هدف جامعه را سعادت و بیشینه کردن منفعت می داند به مدرنیته تعلق دارد اما در دو حیطه ی زبان و اقتصاد سیاسی به ترتیب دچار توهم لایبنیتسی و توهم لیبرالیستی است. لایبنیتز گمان می کرد که با ایجاد زبانی تک دلالتی به طوریکه هر دال به طور مشخص به یک و تنها یک مدلول اشاره کند ، می توان زبان را با دقت ریاضیات بازسازی کرده و بنایی دقیق برای توصیف جهان بوجود آورد. همین طور جان لاک نیز این توهم را دارد که در صورتی که هر کسی تولید کننده ی کالایی خاص باشد و منافع و اموال خود را از روی اختیار و آزادانه مبادله کند منفعت تمامی انسانها بیشینه خواهد شد. مارکس ، نیچه و فروید هرکدام در سه چهره ی متفاوت تولید ( ثروت ، دانش و لذت ) ، این توهم و خوشبینی بورژوایی روشنگری را از بین بردند.

به همین خاطر گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد سیاسی ، مشابه تغییر مسئله به شیوه ی کانتی است. دلیل تشابه اقتصادی سیاسی با اقتصاد دال  در همین جاست : هر دو ساختاری حاصل از شیوه ی تولید هستند که در آن مدلول استعلایی و ارزش مصرف دچار کژدیسگی می شوند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:22  توسط امین قضایی  |