|
|
|
|
|
"کالا ابتدا در حکم شی با ظاهری دوگانه به نظر می رسیدکه ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای دارد . سپس دیدیم که کار نیز سرشتی دوگانه دارد : تا جایی که کار در ارزش تجلی می کند ، دیگر همان خصوصیاتی را ندارد که به عنوان تولید کننده ی ارزش های مصرفی داشت... ما از اصلاح اختصاری کارمفید برای توضیح کاری استفاده می کنیم که سودمندی آن در ارزش مصرفی محصول بازنموده می شود... اگر این چیزها ، ارزش های مصرفی کیفیتا متفاوتی و درنتیجه ی محصول کارهای مفید کیفیتا متفاوتی نبودند مطلقا نمی توانستند به عنوان کالا در برابر هم قرار گیرند. پالتو را نمی توان با پالتوی دیگری معاوضه کرد....در تمامیت ارزش های مصرفی یا کالاهای مادی گوناگون ، تمامیت شکل های گوناگون ِ کار مفید پدیدار می شود که از لحاظ مرتبه ، جنس ، نوع و گونه با هم متفاوت اند : به طور خلاصه یک تقسیم کار اجتماعی وجود دارد."(سرمایه – صفحه 72) همانطور که کالا ، دو شکل ارزش مصرف و ارزش مبادله دارد ، کار را نیز به همان صورت ، می توان به صورت "کار مفید" و "کار میانگین ساده" بررسی کرد. کیفیت های گوناگون کالاها با کارهای گوناگون باعث ایجاد انگیزه ی مبادله می شوند و گرنه مبادله ی دو کالا با کیفیت یکسان هیچ معنایی ندارد. به سبب وجود کارهای مفید گوناگون است که تقسیم کار اجتماعی صورت می گیرد. بنابراین ارزش مصرف خود را در انگیزه ی مبادله و مصرف کالاها نشان می دهد اما آنچه باعث برابری در مبادله می شود ارزش مبادله و کارمیانگین ساده است : "اگر سرشت مفید کار را نادیده بگیریم ، آن چه باقی می ماند صرف کردن نیروی کار انسانی است. ... ارزش کالا بازنمود کار خالص و ساده ی انسان یعنی صرف شدن کار انسان به طور کلی است. کار انسان (از این لحاظ) عبارت است از صرف کردن نیروی کار ساده یعنی نیروی کاری که به طور میانگین به سازواره ی جسمانی هر انسان متعارف تعلق دارد بدون آن که پرورش خاصی یافته باشد..."( سرمایه صفحه 73-74) کار میانگین ساده برخلاف کارمفید یک میزان کمی برحسب زمان از صرف نیروی کار است صرف نظر از کیفیت کاری که انجام می شود. برای اینکه جامعه سرمایه داری بتوان نیروی کار را خریداری کند باید کار را به کارساده تقلیل دهد. کار تخصصی نیز تنها با احتساب ضریبی به صورت کارساده محاسبه می شود.بنابراین labour و work از هم جدا می شوند. در یکسوی زحمتی وجود دارد که از کیفیت کاری آن منتزع می شود و کارگر می تواند نیروی کار خود را به فروش برساند . و در سوی دیگر کار مفید قرار دارد که باعث تقسیم کاراجتماعی شده است اما در فرآیند مبادله و بازار کار نقشی ندارد. "واژه در ابتدا در حکم آوایی با نقشی دوگانه به نظر می رسید که دلالت و ارزش نشانه ای دارد. نامگذاری نیز سرشتی دو گانه دارد. "نامگذاری به مثابه ی ارجاع " نقش آن در ارجاعی است که به مدلولی مشخص می شود... اگر واژگان ، مدلول های متفاوتی در نتیجه ی فرآیند نامگذاری نداشتند و در نتیجه نامگذاری توان ارجاعی نداشت ، وجود این کلمات در زبان دلیلی نداشت... به طور خلاصه یک نظام تک دلالتی وجود دارد و البته تناظری نسبی میان ساختار چیزها و واژگان " در حیطه ی زبان ، تقسیم کار اجتماعی معادل است با اصل تک دلالتی . هر کلمه وقتی در تقابل با کلمات دیگر قرار می گیرد که به مدلول متفاوتی از آنها رجوع کند. به همین خاطر قرار گرفتن واژه در ساختار زبان معنا می دهد و نظامی( تقریبا) تک دلالتی برقرار می شود . هرچند که می توان واژه ای بدون مدلول و قدرت ارجاعی ( معادل کارمفید) را در زبان وارد کرد اما همچنان که انگیز ه مبادله را ارزش مصرف متفاوت تعیین می کند ، انگیزه برای استفاده از یک واژه را هم مدلول های متفاوت تعیین می کند. اگر در چنددلالتی بودن واژگان بیش از حد تاکید شود زبان کارکرد خود را از دست میدهد. "اگر توانایی ارجاع در نامگذاری را نادیده بگیریم ، آنچه باقی می ماند استفاده از واژه در گفتار است... ارزش نشانه ای یک دال نشان دهنده ی نامگذاری ساده ای است که در مجموعه ای از تقابل ها انجام می شود بدون آنکه حتما مدلول خاصی را داشته باشد." نامگذاری صرف نظر از قدرت ارجاعی اش صرفا یک ایفای نقش در گفتار است. درست است که اصولا نام ها باید به چیز مشخصی ارجاع کنند و قدرت ارجاعی داشته باشند و این انگیزه ی ورود یک واژه در نظام صوری زبان است اما قدرت ارجاعی هیچ الزامی برای قرار گرفتن یک واحد در درون یک ساختار نیست. مثلا واژه های سیمرغ و چهلمرغ هر دو هیچ ما به ازای خارجی ندارند اما اولی در نظام زبان جای دارد. و دومی واژه ای مهمل به نظر می رسد در حالیکه از ابتدا هر دو توانایی ارجاعی یکسانی دارند.در نظر گرفتن نامگذاری به صورت صرف یک واژه در یک گفتار ، معادل است با کار میانگین ساده در اقتصاد سیاسی. هر دو هیچ نیازی به ارجاع و مفید بودن کار ندارند. مثلا شما بسیار راحت می توانید کارگری را استخدام کنید تا زمین را کنده و دوباره پر کند. او احتمالا دستمزد خود را به صورت ساعتی دریافت می کند و نیروی کار خود را به فروش می رساند. این کارگر اگرچه ممکن است تعجب کند اما از انجام کار خود شانه خالی نخواهد کرد !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
مارکس اولین نفر نبود که از فلسفه به سوی اقتصاد گذر کرد. این امانوئل کانت بود که دریافت فهم بشری در مواجهه با واقعیت چیزها، گرفتار اقتصادی از تفاوت هاست که دسترسی به ماهیت اعیان را ناممکن می سازد. کانت با رویکردی نقادانه به سراغ فهم بشر می رود . قبل از اینکه به حقیقت چیزها بپردازیم باید ببینیم که آیا مکانیزم فهم بشری علی الاصول توانایی دست یابی به واقعیت درونی چیزها را دارد یا خیر؟ نزد فلسفه ی روشنگری و دکارتی ، فهم بشر توانایی دستیابی به حقیقت را داراست اگر هم خطایی وجود دارد ایراد در روش شناسی و درک نادرست از چیزهاست. اما کانت و هیوم برعکس نتیجه می گیرند که فاهمه بشر خود سازنده ی منطق درونی و قوانین بین تصورات و مفاهیم است . مثلا وقتی من سه ابژه ی الف ، ب و ج را ادراک می کنم از آنها تصوراتی دارم. ساختار و روابط علی و معلولی که بین این سه تصور از سه ابژه ، کاملا ساخته فهم من است و به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی بین این سه ابژه واقعا چنین روابطی برقرار است . مثلا ما هرکجا دود را دیدیم آتشی یافتیم . اما این بدان معنا نیست که آتش علت دود است . بلکه این رابطه ی علی صرفا نتیجه ی استنتاج استقرایی میان دود و آتش است و به هیچ نحو نمی توان ثابت کرد که در جهان بیرونی چنین قانون علی برقرار است. نتیجه ی اصلی بحث این است که فهم بشری در درک چیزها و جهان اطراف گرفتار یک اقتصاد تفاوت است. در واقع اگرچه ذهن بشر تنها از طریق تجربه ی چیزهای بیرونی فهم حاصل می کند اما ساختار بین چیزها را ذهن بشر از خویشتن می سازد. همچنان که دیدیم مارکس نیز به همین نحو نشان می دهد که ارزش مصرف چیزها که در واقع نماینده ی نیازهای بشری و جنبه های روانی ذهن انسان است ، در ارزشگذاری چیزها داخل نمی شود. ویژگی های انسانی کار زدوده شده و از آن یک مقدار کمی برحسب زمان باقی می ماند. بدین ترتیب از یکسوی ارزش مصرف قربانی اقتصاد و عقب ماندگی شیوه ی تولید می شود و از سوی دیگر کار work ، که نماینده جنبه های انسانی کار است از بین رفته از labour باقی می ماند که صرفا نماینده مقدار کمی کار برای خریداری در بازار آزاد است.برای جنبه های روانی و انسانی کار که متصل به نیاز ، مصرف و امیال انسانی است همان اتفاقی می افتد که برای ماهیت چیزها یعنی هر دو دچار کژدیسگی می شوند. در مورد زبان نیز می توان به همین نحو استدلال کرد که معنای واژگان از روابط افتراقی نشانه ها در زبان بدست می آید و نه از درک ماهیت مدلول ها. به همین خاطر انسان بدوی بدون آنکه کوچکترین درکی از ماهیت چیزها داشته باشد ، زبان را برای ارجاع به جهان اطراف ابداع می کند. به طور کلی ایجاد یک ساختار ذهنی از تصورات حاصل از ابژه ها ، نیازی به درک ماهیت ابژه ها ندارد. به همین نحو برای مبادله و ایجاد ساختاری از زبان کالاها ، نیازی به بازنمایی خصوصیات انسانی کار و ارزش مصرفی کالاها نیست. کار به کار مجرد انسانی تقلیل می یابد و ارزش مبادله ای جایگزین ارزش مصرفی می شود. گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد بنایی بود برای گذر از فلسفه روشنگری. فلسفه ی روشنگری از آنجا که هدف دانش را کشف حقیقت و هدف جامعه را سعادت و بیشینه کردن منفعت می داند به مدرنیته تعلق دارد اما در دو حیطه ی زبان و اقتصاد سیاسی به ترتیب دچار توهم لایبنیتسی و توهم لیبرالیستی است. لایبنیتز گمان می کرد که با ایجاد زبانی تک دلالتی به طوریکه هر دال به طور مشخص به یک و تنها یک مدلول اشاره کند ، می توان زبان را با دقت ریاضیات بازسازی کرده و بنایی دقیق برای توصیف جهان بوجود آورد. همین طور جان لاک نیز این توهم را دارد که در صورتی که هر کسی تولید کننده ی کالایی خاص باشد و منافع و اموال خود را از روی اختیار و آزادانه مبادله کند منفعت تمامی انسانها بیشینه خواهد شد. مارکس ، نیچه و فروید هرکدام در سه چهره ی متفاوت تولید ( ثروت ، دانش و لذت ) ، این توهم و خوشبینی بورژوایی روشنگری را از بین بردند. به همین خاطر گذار مارکس از فلسفه به سوی اقتصاد سیاسی ، مشابه تغییر مسئله به شیوه ی کانتی است. دلیل تشابه اقتصادی سیاسی با اقتصاد دال در همین جاست : هر دو ساختاری حاصل از شیوه ی تولید هستند که در آن مدلول استعلایی و ارزش مصرف دچار کژدیسگی می شوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:22 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
"بنابراین اگر ارزش مصرفی کالاها نادیده گرفته شود ، تنها یک ویژگی باقی می ماند و آن این است که جملگی محصول کار هستند. اما اگر محصول کار را از ارزش مصرفی اش جدا کنیم ، آن را از اجزا و اشکال مادی که به ارزش مصرفی تبدیل می کنند نیز جدا کرده ایم .... این امر مستلزم ناپدیدی شکل های مشخص و متفاوت کار است . دیگر این شکل ها تمیز داده نمی شوند بلکه همه ی آنها با هم به کار انسانی یکسانی ، یعنی کار مجرد انسانی تبدیل می شوند.... بنابراین ارزش مصرفی یا یک شی مفید تنها از این جهت دارای ارزش مبادله ای است که کار مجرد انسانی در آن شیئیت یا مادیت یافته است"( سرمایه – صفحه 68) ارزش مصرفی کالا می تواند انگیزه ی مبادله باشد ، اما آنچه مبادله ی ارزشها را میسر می سازد ، این است که در یک مبادله در پس دو کالا با کمیت متفاوت ، یک مقدار مشخص برابر از کار مجرد انسانی در طرفین تساوی قرارمی گیرند. بیایید در حیطه زبان ، این سئوال را پیش بکشیم که یک دال با دلالت مشخص خود به یک مدلول چگونه وارد نظام زبان می شود. علاوه بر اینکه یک واژه به مدلول خاصی اشاره می کند ( و علاوه براینکه یک کالا باید ارزش مصرفی خاصی داشته باشد) برای اینکه وارد نظام دلالتی شود باید رابطه ی اختیاری میان دال و مدلول از طرف همگان پذیرفته شود . بنابراین به تحلیل در زمانی ، و ریشه شناسی لغت باید توجه نشان دهیم. پس آنچه دال را به مدلول مرتبط می کند ، رابطه بین این دو نیست بلکه صرفا عمل نامیدن یا نامگذاری به صورت مجرد و اجتماعی است که می توان آنرا با کار مجرد انسانی برای مبادله کالا یکسان دانست. وقتی شما دو جفت کفش را با یک دست کت و شلوار مبادله می کنید . تلویحا می پذیرید که برای تهیه ی یک دست لباس دو برابر از نظر اجتماعی زمان بیشتری کار نسبت به تهیه یک جفت کفش لازم است. در این مورد این مقدار زمان کار ، اجتماعی و تلویحی محاسبه شده است. یعنی هیچوقت شرایط خاص را در نظر نگرفته و زمان تولید را عملا محاسبه نمی کنید. همینطور وقتی شما از یک کلمه در زبان استفاده می کنید ، رابطه ی اختیاری میان دال و مدلول به معنای اختیاری بودن استفاده از کلمات نیست. بلکه به این دلیل دال خاصی را برای مدلول خاصی به کار می برید که این دلالت و این جایگاه خاص دال در زبان از نظر اجتماعی پذیرفته شده است.مسئله فقط توانایی دال برای اشاره به مدلول نیست بلکه یک شیوه ی نامگذاری مجرد اجتماعی( به معنای تجرید شده از شرایط خاص فردی) در پس دال نهفته است. مارکس در ادامه می گوید : "شاید به نظر برسد که اگر ارزش کالا با مقدار کار صرف شده در جریان تولید آن تعیین شود ، پس هر قدر انسانی که آن را تولید کند ناماهرتر و تنبل تر باشد ، ارزش آن کالا بیشتر می شود ، زیرا زمان بیشتری برای ساخت آن صرف کرده است.با این همه ، کاری که جوهر ارزش را تشکیل می دهد کار برابر انسانی یعنی مصرف نیروی کار انسانی همانند است. ... بنابراین در تولید کالا فقط میانگین زمان کار لازم ، یا زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی مورد نیاز است. ... زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی عبارت است از زمان کاری که برای تولید هر نوع ارزش مصرفی در شرایط متعارف تولید ، در جامعه ای معین و با میزان مهارت میانگین و شدت کار رایج در آن جامعه لازم است. "(سرمایه – صفحه 69) معادل این حرف در اقتصاد دال بدین معناست که رابطه ی اختیاری میان دال و مدلول به معنای این نیست که هرکسی می تواند از هر دلالتی شخصی برای واژگان استفاده کند.در این صورت ارتباط کلامی قطع می شود. در اقتصاد سیاسی تعیین ارزش هر کالا براساس مقدار زمان کار صرف شده بدین معنا نیست که هرکسی نمی تواندبرای هر کالایی برحسب میزان زمان کاری که صرف تولید آن کرده ارزشگذاری کند. ارزشگذاری و نامگذاری هر دو حیثیتی اجتماعی دارند. هایپرکاپیتال : "شاید به نظر برسد که اگر ارزش نشانه ی واژه با عمل نامگذاری در جریان تولید آن تعیین شود ، پس هر کسی می تواند نامگذاری دلخواه خود را وارد زبان کند و ارزش نشانه ای را به دلخواه خود در گفتار تغییر دهد. اما گفتار شخصی چنین تاثیری ندارد چون نامگذاری در گفتار فردی و خاص رخ نمی دهد بلکه عملی اجتماعی و در حیطه تاریخی و بخشی از عقلانیت تولیدی است....نامگذاری برای تعیین ارزش نشانه ای یک دال عبارت است از نامی که در یک زبان مشخص ، با پس زمینه ای از منطق معنایی خاص و طی یک" مرحله در زمانی" بر اشیا و مفاهیم نهاده می شود. " مارکس در پایان این بخش می گوید چیزی می تواند ارزش مصرفی داشته باشد بدون آنکه ارزش داشته باشد. مثلا هوا. همینطور می توان برای یک کلمه دلالتی خاص قائل شد بدون آنکه به نظام زبان تعلق داشته باشد.به همین خاطر زبان رسانه ای ما تنها حیطه تجربیات ما نیست و ما گاهی با استفاده از شعر، استعاره و ادبیات ، تجربیات خصوصی و شخصی خود را بسط می دهیم. پس از پایان این بخش بر روی مسائلی از جمله دلایل گذار مارکس از فلسفه به اقتصاد با توجه به آنچه اکنون گفتیم بحث خواهیم کرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
در پست قبلی ، ارزش مصرف را معادل دلالت و ارزش مبادله را معادل ارزش نشانه ای قرار دادیم . بدین ترتیب میان اقتصادی سیاسی و اقتصاد دال اولین پیوند را برقرار کردیم . در انتها گفتیم که ارزش یک نشانه در گفتار و نظام صوری زبان با هم متفاوت است. به طوریکه دو کلمه در دو زبان مختلف می توانند مدلول های یکسانی داشته باشند اما ارزش آنها در هر زبان متفاوت و نسبی است. اکنون همین را مارکس در پاراگراف بعدی می گوید : "ارزش مبادله ای پیش از هر چیز به صورت رابطه ی کمّی ، نسبت ، جلوه می کند که بنا بر آن ، نوعی ارزش مصرفی با نوع دیگری از آن مبادله می شوند. این رابطه پیوسته با زمان ومکان تغییر می کند.از این رو ، ارزش مبادله ای چون چیزی عرضی و صرفا نسبی به نظر می رسد ، بنابراین ارزش مبادله ای که درونی و درون ماننده ی کالا باشد . (ارزش ذاتی) تناقضی در تعریف به نظر می رسد."( سرمایه – صفحه 66) کلمه ی "رود" با تفاوت گذاری از واژگانی مانند "دود" ، "سود" ، "روم" و... مشخص می شود و نسبت به دیگر کلمات یک ارزش نسبی دریافت می کند. همینطوربرای یک کیلوگرم آهن را می توان ارزشهای بسیار نسبی برقرار کرد مقلا بگوییم ارزش یک کیلوگرم آهن ، نیم کیلوگرم گندم است یا یک گرم طلا یا....بنابراین ارزش مبادله یک کالا همیشه در نسبت با دیگر کالا سنجیده می شود. در حالیکه ارزش مصرف ثابت است و به خصوصیات شی در رابطه با ارضای نیاز بستگی دارد. مارکس در ادامه می گوید : " از این امر نتیجه می شود که اولا ، ارزشهای مبادله ای معتبر یک کالای خاص تجلی چیزی برابر هستند ، و ثانیا ، ارزش مبادله ای فقط می تواند شیوه ی تجلی ، "شکل پدیداری" محتوایی متمایز از خود آن باشد."( سرمایه صفحه 67) وقتی یک کیلوگرم گندم با دو کیلوگرم جو مبادله می شود ، برای اینکه تساوی برقرار شود باید یک واحد مساوی در دو طرف وجود داشته باشد. بنابراین ارزش مبادله ای گندم و جو تجلی یک کمیت برابر هستند که البته این همان "زمان کار" است.و مارکس بعدا بدان می پردازد.دوم اینکه ارزش مبادله یک کالا کاملا مستقل و متمایز از محتوای کالاست. بنابراین در پاسخ به اینکه چرا یک کیلوگرم گندم با دو کیلو جو مبادله می شود ونه مقدار دیگری. پاسخ را نباید در کیفیت گندم جستجو کرد. بلکه پاسخ در همان مقدار زمان کار برای تولید گندم نسبت به جو است. هایپرکاپیتال : "ارزش هر نشانه پیش هر چیز در تفاوت با دیگر نشانه ها سنجیده می شود که بنابرآن مدلول متفاوتی در تقابل با مدلول دیگر قرار می گیرد.این رابطه ی افتراقی نشانه ها در نظام صوری در هر زبان متفاوت است.بنابراین ارزش نشانه ، کالا وابسته به نظام نشانه ای است و اینکه تصور کنیم یک معنای یک دال را می توان کاملا با مدلول توضیح داد متناقض به نظر می رسد" "از این امر نتیجه می شود که اولا ، ارزش هر نشانه ی خاص وابسته به جایگاه آن در زبان است. و ارزش هر نشانه تنها می تواند نشانه ی کنشی خارج از خود رابطه ی دلالتی باشد." اگر در بحث مارکس انچه باعث ارزش مبادله یک کالا می شود ، زمان کار صرف شده برای تولید کالا ( در تمامی پروسه های تولید) باشد در بحث اقتصاد دال ، نقش زمان کار را چه چیزی ایفا می کند؟ این مورد در بحث سوسور در زبان شناسی وجود ندارد. من این کنش را که باعث تولید روابط افتراقی میان نشانه ها می شود و جایگاه دال را مشخص می کند ، کنش "نامیدن" می نامم. در واقع دالها در تفاوت با دالهای دیگر تولید می شود. این اشتباه است که فکر کنیم هر نشانه ای برای ارجاع به مدلول خاصی وارد زبان می شود بلکه هر واژه ای دریک شیوه ی تولید "نامیده" می شود. تولید ، یک رابطه ی افتراقی است میان آنچه قبلا بوده و آنچه هست. مثلا تولید تبدیل مواد خام به کالا است.بی شک این یک فرآیند است اما هر شدن و فرآیندی تولید نیست. اگر کبکی از بیشه ای به بیشه ی دیگر بپرد ، شدنی رخ داده اما این تولید نیست چرا؟ چون ما به دو وضعیت متفاوتی که ایجاد شده دو نام متفاوت نمی دهیم. اما در یک فراشد طبیعی دیگر دو نام متفاوت می دهیم مثل کرم و پروانه. بنابراین نام کرم ، در رابطه با دیگر نشانه ها مانند پروانه ، پیله و ... نامیده می شود. آنچه باعث قرار گرفتن یک نشانه در یک نظام صوری می شود ، نقشی است که آن نشانه در فراشد نامیدن در تولید ایفا می کند. تطبیق ساختاری : کالا – دال نیاز- مدلول ارزش مصرف - دلالت ارزش مبادله – ارزش نشانه ای اقتصاد سیاسی – نظام صوری زبان کار – نامیدن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:46 توسط امین قضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
این وبلاگ به طور کل اختصاص دارد به بازخوانی “سرمایه” با استفاده از روند تطبیقی سه ساختار تولید ثروت ، لذت و دانش. در اینجا نشان خواهم داد که چگونه نقد و دیدگاه مارکس در باب اقتصادی سیاسی ، متناظر است با نگاه جدید سوسوری به نظام زبان و البته نگاه فمینیستی به اقتصاد لیبیدویی. تئوری من این است که شیوه ی تولید، تنها شیوه تولید ثروت نیست ، بلکه شیوه تولید لذت و دانش هم هست.بنابراین پیشرفت شیوه ی تولید منوط است به نقد سه ایدئولوژی موجود : اقتصادی سیاسی سرمایه داری ، اقتصاد لیبیدویی دگرجنسگرایی و اقتصاد دال ِ متافیزیک. اما بهتر است کار را بلافاصله آغاز کنیم . من در کنار متون مارکس ، کتابهای متناظر دیگری در دو حیطه اقتصاد دال و اقتصاد لیبیدویی خواهم نوشت و کار را به شیوه تطبیقی میان سه ساختار تولید دانش ، ثروت و لذت پی خواهم گرفت. برای روشن تر شدن بحث بهتر است مطالعه را آغاز کنیم :
همه ی نقل قولها از سرمایه از کتاب سرمایه جلداول – انتشارات اگه- 1386 گرفته شده است.
فصل اول : کالا بخش اول : دو عامل کالا : ارزش مصرفی و ارزش ( جوهر ارزش ، مقدار ارزش) مارکس در پاراگراف دوم این بخش از فصل اول می گوید : "کالا ، پیش از هر چیز شیئی است خارجی ، چیزی که با ویژگی های خود هر نوع نیاز انسان را برآورده می سازد . ماهیت این نیازها ، چه از شکم ناشی شود چه تخیلی باشد ، تغییری در موضوع نمی دهد. چگونگی برآورده شدن این نیازهای انسانی هم در این جا بی اهمیت است ، خواه مستقیما در حکم وسیله ی معاش ، یعنی شی مصرفی باشد و خواه نامستقیم به مثابه ی وسیله تولید برآورده شود"( سرمایه 65) اول اینکه کالا را نیاز تعیین می کند ، حال این نیاز چه مادی باشد و چه تخیلی. این نیاز برآورده می شود ، چه واقعا تولید شود و چه صرفا مصرف شود. بنابراین از دید مارکس هرچیزی که برآورده کننده ی نیاز باشد ، کالا است.سیگار و پیتزا هر دو کالاهستند چه اولی نیازی تخیلی باشد و چه دومی که نیازی است مربوط به شکم. همچنین آب و شربت هر دو کالا هستند چه اولی که معمولا مستقیما مصرف می شود و تولیدی بر روی ان صورت نمی گیرد و چه دومی که تولید می شود. هایپرکاپیتال : در حیطه ای اقتصاد دال می توانیم بیان کنیم : "کلمه ، پیش از هر چیزی آوایی است خارجی ، چیزی که با ویژگی های خود به هر نوع ابژه ای دلالت می کند. ماهیت این مدلول ، چه واقعیت باشد و چه خیالی ، تغییری در موضوع نمی کند. چگونگی دلالت هم در اینجا بی اهمیت است. خواه مستقیما تقلیدی از آوای مورد دلالت باشد( نام آوا) و چه نشانه ای کاملا قراردادی." کلمه در گفتار ، صوت و آوا است. اما مدلول نیازی نیست که واقعیتی مادی داشته باشد و می تواند تخیلی باشد همچنان که نیازهای کالا می توانند خیالی باشند. این دلالت انجام می شود چه کلماتی مانند "وز وز" "شرشر آب"و ... تقلیدی از صوت باشند( نام آوا onomatopoeia) و چه یک قرار داد کاملا اختیاری بین دال و مدلول برقرار شود. اول از همه دو نتیجه ی مهم بگیرم : نیاز و مدلول هر دو تصور و در واقع فنومن هستند. بنابراین اهمیتی ندارد که واقعی باشند یا خیالی. واژه ی بندانگشتی ( چه چنین موجودی وجود داشته باشد یا نه ) به تصویری دلالت می کند که انسان آنرا ساخته است.کالا هم نیازی را برآورده می کند ، چه این نیاز واقعا وجود داشته باشد و چه انسانها تنها توهم داشته باشند که چنین نیازی وجود دارد. بنابراین برگه ی دعا یا فال حافظی که کودکان خیابانی می فروشند ، مانند واژه ی سرنوشت ، بدون مدلول و البته خیالی است. * * * در پاراگراف بعدی مارکس اتصال یک کالا به نیاز ، ( کشف کالا برای آن نیاز ) را نتیجه ی عمل تاریخ می داند. در حیطه ی زبان شناسی سوسوری نیز اینکه چرا یک مدلول چنین دالی به خود گرفته است را باید با تحلیلی "در زمانی" کشف کرد. مارکس مانند سوسور برای درک همزمانی نشانه ها، این تحلیل را موقتا کنار می گذارد. اینک به پاراگراف بعدی می پردازیم. "سودمندی شی آنرا به ارزش مصرف تبدیل می کند . اما این سودمندی در هوا معلق نیست.این سودمندی ناشی از خواص پیکر کالاست و بدون آن پیکر وجود ندارد... این سرشت کالا از کم یا زیادی کاری که انسان برای تصاحب ویژگی های مفید آن صرف می کند ، مستقل است. ... ارزش های مصرفی تنها با استفاده یا با مصرف تحقق می یابند. ارزشهای مصرفی ، محتوای مادی ثروت را صرف نظر از شکل اجتماعی آن تشکیل می دهند. در آن شکل اجتماعی که ما بررسی می کنیم ،ارزش های مصرفی در عین حال حاملان مادی ارزش مبادله ای را می سازند ". ارزش مصرف یک کالا ، از خواص درونی آن کالا نشات می گیرد. ارزش مصرف ، هیچ ارتباطی به میزان کاری که برای ان کالا می شود ندارد.برای تولید یک قرص نان چه 10 ساعت صرف شود و چه 1 ساعت ، شکم انسان را به یک میزان پر می کند و به یک میزان سودمندی دارد. شکل اجتماعی ثروت هم تفاوتی در ارزش مصرف نمی کند. یعنی اینکه برای شما یک گوشت گاو یک ارزش مصرف مشخص دارد ، حال فرقی نمی کند که مردم جامعه شما آنرا مصرف می کنند یا نمی کنند یا اینکه چطور به آن نگاه می کنند. فرض کنید استعمارگری برای الماس به سرزمین های بدویان برود. الماس برای بدویان ارزش مبادله ای ندارد اما برای استعمارگران ارزش مصرف آن کالا مهم است. اگرچه استعمارگر الماس را با قیمت مفتی به چنگ می آورد اما ارزش مصرف الماس برای استعمارگر ثابت باقی می ماند و آنرا در جامعه ی متمدن خود با ارزش مبادله ای بالاتر مبادله می کند. بنابراین یک کالا از حیث خواص و نقشی که در ارضای نیازهای ما دارد ، ارزش مصرف ثابتی داشته اما نسبت به میزان کار و شکل اجتماعی اش ارزش مبادله ی متفاوت و متغیری دارد. هایپرکاپیتال : در حیطه ی اقتصاد دال می توانیم بیان کنیم : "جنبه های روان شناختی ، دلالت خاصی به دال می بخشند. اما این دلالت ، علی رغم اختیاری بودن دال به مدلول در هوا معلق نیست و ناشی از گفتارهای مکرر در حرکت اجتماعی و تاریخی یک زبان است....این دلالت از نقشی که دال در نظام ارزشی زبان ایفا می کند مستقل است....دلالت تنها با بیان و گفتار تحقق پیدا می کند.دلالت صرف نظر از نقش واژه در نظام ارزشی زبان ، محتوای آنرا شکل میدهد.اما دال ها علی رغم مدلولها ، حاوی نقشی افتراقی ویک ارزش در نظام صوری زبان هستند." یک کلمه در وهله ی اول به مدلولی بیرون از خود دلالت می کند.اما در عین حال کلمه ارزشی نیز در زبان دارد و نقشی که ایفا می کند یک نقش افتراقی است. مثلا رود در تقابل با جویبار ، نهر و ... ارزش خاصی دارد اما این رود به مدلولی هم اشاره می کند.یعنی حجم آبی که از یک مقطع عرضی می گذرد، از کوه جاری می شود و به دریا یا دریاچه می ریزد. در این بررسی تطبیقی ارزش مصرف یک کالا معادل است با دلالت یک کلمه و در عین حال ارزش مبادله ی کالا معادل است با ارزش کلمه در نظام افتراقی زبان. گفتیم که دلالت با ارزش متفاوت است : برای مثال در یک گفتار من می گویم :من یک گوسفند دیدم . چه در انگلیسی و چه در فرانسوی هر دو واژه sheep و mouton به یک گوسفند بیرونی اشاره می کنند . اما ارزش یکسانی در نظام افتراقی زبان ندارند چون mouton در فرانسه هم برای گوسفند به کار می رود هم برای گوشت آن اما در انگلیسی sheep چنین نقشی ایفا نمی کند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط امین قضایی
|
|
||